پدری با خشم به پسرش گفت:« تو آدم نشوی جان پسر! حیف از آن عمری که به پای تو حرام کردم.

زمانی گذشت و پس از مدّتی تلخی روزگار به کامش شیرین گشت و آن پسر،

شوکت والایی یافت و حاکم یکی از شهر های کشور شد.

او پدر خویش را پیش خود فرا خواند. وقتی پدرش حاضر شد، با نهایت تکبّر

به سراپای وی نظر افکند و گفت:

« ای پیرمرد! یادت است به من گفتی تو آدم نشوی؟

حالا حشمت و شکوهم را بنگر!»

پیر خندید و سری تکان داد و گفت:

« من نگفتم که تو حاکم نشوی، گفتم آدم نشوی جان پسر!»

گردآوری: ش - لامعی