حکایت انسان شدن چه مشکل از کتاب حکایت ها و لطیفه ها

پدری با خشم به پسرش گفت:« تو آدم نشوی جان پسر! حیف از آن عمری که به پای تو حرام کردم.
زمانی گذشت و پس از مدّتی تلخی روزگار به کامش شیرین گشت و آن پسر،
شوکت والایی یافت و حاکم یکی از شهر های کشور شد.
او پدر خویش را پیش خود فرا خواند. وقتی پدرش حاضر شد، با نهایت تکبّر
به سراپای وی نظر افکند و گفت:
« ای پیرمرد! یادت است به من گفتی تو آدم نشوی؟
حالا حشمت و شکوهم را بنگر!»
پیر خندید و سری تکان داد و گفت:
« من نگفتم که تو حاکم نشوی، گفتم آدم نشوی جان پسر!»
گردآوری: ش - لامعی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:35 توسط فریده
|